
آشنا (۳) آشنا از پیش رویم رفت و دل بی یار ماند خصم با تیغ ستم ، در عرصه ی پیکار ماند رنج ها دیدم من از این دوستان نیمه راه ؛ ای بسا نا آشنا تا لحظه ی دیدار ماند من از این مامردمان ، نامردمی ها دیده ام آشنا ، آن کس که در چشمان من چون خار ماند کشتی امّیدم از این قوم بد بر گل نشست روح من از این ریاکاران بد ، بیزار ماند تا نریزد خون من این قوم صد رنگ دورو ؛ از سر شب تا سحر چشمان من بیدار ماند آمد و در بی نیازی پیش روی من نشست ؛ لیک در وقت نیازم رفت و دل بی یار ماند ای بسا آن آشنا راز دلم را فاش کرد وی بسا بیگانه ما را محرم اسرار ماند ...
ادامه مطلب