خرید بک لینک

روزگار پرفریب
یکی دیگر از جلوه‌های وهم، وابستگیِ انسان به ظاهرِ دنیا است. خدا در قرآن کریم بارها می‌گوید که زندگیِ دنیا می‌تواند انسان را بفریبد. البته مقصود این نیست که جهانِ مادی دروغ است بلکه یعنی ظاهرِ آن ممکن است انسان را از حقیقتِ ژرف‌تر غافل کند. ثروت، زیبایی، قدرت و شهرت گاه آن‌چنان جلوی چشمِ را می‌گیرند که آدمی فراموش می‌کند همه‌ی این‌ها ناپایدارند. انسان در چنین حالتی گمان می‌کند بر چیزی تکیه کرده که همیشگی است، در حالی که گذشت زمان ممکن است، همه‌ی اینها را به‌طور ناگهانی دگرگون کند.
گاهی نیز وهم رنگِ تقدس می‌گیرد. یعنی انسان پندارهای شخصیِ خود را به نامِ دین، حقیقت یا اخلاق عرضه می‌کند. این خطرناک‌ترین نوعِ وهم است، زیرا انسان تنها به توجیه باور خود می‌پردازد و دیگر گمان نمی‌کند، برداشتش اشتباه محض است بلکه خیال می‌کند در حال دفاع از حقیقتِ مطلق است. از همین‌رو، بسیاری از تعصب‌ها و خشونت‌ها از جایی آغاز شده‌اند که انسان میانِ «حقیقت» و «برداشتِ خود از حقیقت» تفاوتی قائل نشده است.
ذهنِ انسان به‌گونه‌ای ساخته شده که همیشه به دنبالِ معنا و تفسیر است. ما نمی‌توانیم رخدادها را بدون توجیه شخصی ببینیم؛ آنی برای آن داستان می‌سازیم. اگر کسی به ما نگاه کند، ذهن بی‌درنگ می‌پرسد: چرا نگاه کرد؟ بخشِ بزرگی از رنج‌های انسانی نه از خودِ رخدادها، بلکه از تفسیرهایی زاده می‌شود که ذهن آدمی بر آن‌ها تحمیل می‌کند.
شاید یکی از نشانه‌های خردمندی این باشد که انسان بتواند لحظه‌ای از پندارهای خود فاصله بگیرد و از خود بپرسد: «آیا آن‌چه من می‌بینم حقیقت است، یا تنها برداشتی‌ست که ذهنِ من آن را به‌وجود آورده است» اما بسیاری از انسان‌ها حقیقت را نمی‌بینند بلکه تنها تصویرِ ذهنی یا برداشت خود از حقیقت را می‌بینند.
می‌توان از زاویه‌های دیگری به این مسئله نگریست، زیرا وهم تنها خطای فکری نیست؛ گاهی به بخشی از هویتِ انسان تبدیل می‌شود.
برخی انسان‌ها چنان سال‌ها با یک پندار زندگی می‌کنند که اگر آن پندار فروبپاشد، احساس می‌کنند خودشان فروپاشیده‌اند. برای نمونه، انسانی ممکن است سال‌ها باور داشته باشد که همه‌ی بدبختی‌هایش تقصیرِ دیگران است. این باور، هرچند نادرست، به او آرامش می‌دهد؛ زیرا تا زمانی که همه‌چیز را گردنِ دیگران بیندازد، نیازی نیست که ضعف‌ها و اشتباه‌های خود را ببیند اما حقیقت، مسئولیت می‌آورد و مسئولیت برای بسیاری سنگین است.
وهم گاهی نیز از شدتِ رنج زاده می‌شود. ذهنِ انسان در برابرِ دردهای بزرگ، گاه به خیال پناه می‌برد تا بتواند دوام بیاورد. کسی که عزیزی را از دست داده، ممکن است مدت‌ها در ذهنِ خود حضورِ او را احساس کند، صدایش را بشنود یا تصور کند هنوز بازخواهد گشت. این خیال همیشه از نادانی نیست؛ گاهی سازوکاری برای تاب‌آوردنِ اندوه است.
در برخی موارد، انسان حقیقت را می‌بیند اما نمی‌خواهد آن را به زبان بیاورد، پس ذهن کم‌کم آن را دگرگون می‌کند. آدمی تواناییِ عجیبی در فریب‌دادنِ خود دارد. ممکن است بارها نشانه‌های آشکار را ببیند اما باز خود را قانع کند که «نه، حقیقت چیز دیگری‌ست». زیرا پذیرشِ برخی واقعیت‌ها می‌تواند بسیار دردناک باشد.

خیال‌های تصویری
در زندگیِ اجتماعی نیز انسان‌ها اغلب نه بر پایه‌ی حقیقت بلکه بر پایه‌ی «تصویرها» قضاوت می‌کنند. لباس، چهره، لهجه، جایگاهِ اجتماعی یا شمارِ طرفدارانِ یک فرد می‌تواند در ذهنِ مردم تصویری بسازد که جای شناختِ واقعی را بگیرد. بسیاری عاشق تصویرِ خود هستند، نه دوستدار حقیقتِ وجودشان.
حتا حافظه‌ی انسان نیز همیشه حقیقت را بی‌کم‌وکاست نگاه نمی‌دارد. ذهن، گذشته را بازسازی می‌کند. انسان ممکن است سال‌ها بعد، یک رخداد را مفصلاً متفاوت از آن‌چه بوده به یاد آورد، زیرا احساسات، ترس‌ها و خواسته‌های بعدیِ او بر حافظه‌اش اثر گذاشته‌اند. بنابراین، انسان نه‌تنها آینده، بلکه گذشته را نیز گاه از پشتِ پرده‌ی وهم می‌بیند.
شاید به همین دلیل است که در بسیاری از سنت‌های دینی یا عرفانی «شناختِ خویشتن» دشوارترین شناخت دانسته شده است. زیرا انسان باید از میانِ لایه‌های ترس، غرور، آرزو، تعصب و خیال عبور کند تا اندکی به حقیقتِ خویش نزدیک شود.
و شاید یکی از تلخ‌ترین حقیقت‌ها این باشد که انسان معمولاً زمانی از خوابِ وهم بیدار می‌شود که بخشی از عمرش را در آن سپری کرده است.

پیروی از گمان بخش ۲

تاثیر احساس بر واقعیت‌ها
یکی دیگر از خطرناک‌ترین جلوه‌های وهم آن است که انسان کم‌کم میانِ «احساس» و «حقیقت» تفاوت نگذارد. بسیاری از مردم چون چیزی را با شدت احساس می‌کنند، گمان می‌کنند آن چیز حتماً حقیقت دارد. در حالی که احساس، همیشه نشانه‌ی حقیقت نیست.
یکی از دلیل‌های این خطا آن است که ذهنِ انسان معمولاً میانِ «شدتِ احساس» و «درستیِ داوری» تفاوت نمی‌گذارد. هرچه احساس نیرومندتر باشد، واقعی‌تر به نظر می‌رسد. اما واقعی‌بودنِ یک احساس با درست‌بودنِ حاصل‌ای که از آن گرفته می‌شود، یکسان نیست. ترس می‌تواند واقعی باشد، در حالی که خطر واقعی نباشد؛ همان‌گونه که امید می‌تواند واقعی باشد، بی‌آن‌که محورِ امید الزاماً تحقق یابد.
ممکن است انسانی عمیقاً بترسد اما در واقع خطری وجود نداشته باشد. ممکن است کسی با تمام وجود احساس کند که مورد نفرتِ دیگران است، در حالی که حقیقت چنین نباشد. ذهنِ انسان می‌تواند احساسی بسیار واقعی بسازد، بی‌آن‌که آن احساس بر پایه‌ی واقعیت باشد.
گاه انسان در ذهنِ خود دشمن‌تراشی می‌کند. سخنی ساده، نگاهی کوتاه یا رفتاری عادی، در ذهنِ او بزرگ می‌شود و تبدیل به نشانه‌ای از دشمنی و تحقیر می‌گردد. سپس ذهن، برای دفاع از خود، داستان‌های تازه‌ای می‌سازد و آن پندار را نیرومندتر می‌کند. بدین‌گونه، انسان ممکن است سال‌ها با کسانی بجنگد که در حقیقت هرگز دشمنِ او نبوده‌اند.
وهم همیشه ترسناک و تاریک نیست؛ گاهی بسیار زیبا و دل‌فریب است. برخی انسان‌ها تمامِ عمر در رؤیای آینده‌ای زندگی می‌کنند که هرگز نمی‌آید. آنان آن‌قدر در خیالِ «روزی که خواهد رسید» غرق می‌شوند که زندگیِ واقعیِ اکنون را از دست می‌دهند. ذهنِ انسان تواناییِ شگفتی در ساختنِ بهشت‌های خیالی دارد. اما گاهی این بهشت‌ها انسان را از دیدنِ زمینِ واقعی بازمی‌دارند.
برای نمونه، کسی ممکن است پیوسته بگوید: «وقتی فلان چیز به‌دست آید، خوشبخت می‌شوم.» اما هنگامی که به آن می‌رسد، باز احساسِ کمبود می‌کند. زیرا مشکل در بیرون نبوده، بلکه در ذهنی بوده که پیوسته خوشبختی را به آینده‌ای خیالی موکول کرده است. انسانِ گرفتارِ وهم، همیشه در جایی جز اکنون زندگی می‌کند؛ یا در گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد، یا در آینده‌ای که هنوز نیامده است.

دوری از واقعیت‌گرایی
یکی دیگر از جلوه‌های وهم، مطلق‌دیدنِ چیزهاست. ذهنِ انسان تمایل دارد انسان‌ها و رخدادها را یا جامعاً خوب ببیند یا جامعاً بد. برای همین، گاه کسی را تا مرزِ پرستش بالا می‌برد و سپس با دیدنِ یک خطا، او را دقیقاً بی‌ارزش می‌شمارد. این نیز نوعی ناتوانی در دیدنِ حقیقت است، زیرا حقیقتِ انسان‌ها معمولاً آمیخته‌ای از روشنایی و تاریکی است.
در بسیاری از اختلاف‌ها، انسان‌ها نه با حقیقتِ یکدیگر، بلکه با تصورِ خود از یکدیگر درگیرند. دو نفر ممکن است سال‌ها از هم رنجیده باشند، در حالی که بخشِ بزرگی از دشمنیِ میانِ آنان زاده‌ی برداشت‌های نادرست، سوءتفاهم‌ها و تفسیرهای ذهنی بوده است. ذهن، گاهی از یک جمله‌ی ساده، زخمی عمیق می‌سازد و آن زخم را بارها در درونِ خویش تکرار می‌کند.
حتا در مسئله‌ی مرگ نیز ذهنِ انسان به وهم پناه می‌برد. بیشترِ مردم با آن‌که می‌دانند مرگ قطعی است، در زندگی چنان رفتار می‌کنند که گویی همیشه زمان دارند. انسان معمولاً مرگ را برای دیگران واقعی می‌داند، نه برای خودش. شاید یکی از علت‌های غفلتِ انسان همین باشد که ذهن نمی‌تواند نابودیِ خویش را به‌روشنی تصور کند، پس آن را دور و نامربوط احساس می‌کند.

يَـٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّ وَعۡدَ ٱللَّهِ حَقࣱّۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ ٱلۡحَيَوٰةُ ٱلدُّنۡيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِٱللَّهِ ٱلۡغَرُورُ
سوره‌ی فاطر آیه‌ی ۵
مردم! بی‌گمان وعده‌ی خدا حق است؛ پس مبادا زندگیِ دنیا شما را بفریبد، و مبادا آن فریبکارِ بزرگ، شما را درباره‌ی خدا دچار فریب کند.

در قرآن نیز بارها گفته می‌شود که بسیاری از مردم فریبِ ظاهرِ دنیا را خورده‌اند. این فریب تنها به ثروت و لذت مربوط نیست، بلکه به این پندار نیز مربوط است که انسان گمان کند وضعِ کنونیِ او پایدار و همیشگی است. در حالی که جهان پیوسته در حالِ دگرگونی است و هیچ حالتی ماندگار نیست.
انسان گاهی آن‌قدر در نقش‌ها و تصویرهای اجتماعیِ خویش فرو می‌رود که خودِ واقعی‌اش را فراموش می‌کند. کسی تمامِ هویتِ خویش را در شغل، شهرت، دارایی یا جایگاهِ اجتماعی می‌بیند. سپس اگر آن‌ها را از دست بدهد، احساس می‌کند دیگر هیچ نیست. زیرا سال‌ها با تصویری بیرونی از خود زندگی کرده، نه با حقیقتِ درونیِ خویش.

خودفریبی
یکی از دشوارترین کارها برای انسان آن است که بتواند به خود دروغ نگوید. دروغ گفتن به دیگران آسان‌تر آشکار می‌شود، اما دروغ گفتن به خود می‌تواند سال‌ها پنهان بماند. انسان ممکن است خود را مهربان بداند، در حالی که در درون سرشار از غرور باشد. ممکن است خود را حق‌طلب بپندارد، در حالی که تنها در پیِ پیروزیِ خویش باشد. ذهن برای حفظِ تصویرِ مطلوب از خویشتن، تواناییِ عجیبی در توجیه‌کردن دارد.
شاید به همین دلیل است که انسان‌های خردمند معمولاً زود قضاوت نمی‌کنند. آنان می‌دانند ذهنِ انسان تا چه اندازه می‌تواند خطا کند. کسی که از فریب‌کاریِ ذهنِ خویش آگاه شده باشد، با احتیاط بیشتری درباره‌ی دیگران، جهان و حتا خودش داوری می‌کند.
و شاید یکی از نشانه‌های بلوغِ فکری آن باشد که انسان کم‌کم بفهمد: هرچه بیشتر می‌اندیشد، بیشتر درمی‌یابد که ذهنِ او همیشه آینه‌ی صافِ حقیقت نیست، بلکه گاه آینه‌ای‌ست پوشیده از غبارِ ترس، آرزو، خشم، عادت و خیال.

تفسیر شخصی از واقعیت‌ها
وهم تنها در اندیشه‌های بزرگ و فلسفی پدیدار نمی‌شود بلکه در کوچک‌ترین رفتارهای روزانه‌ی انسان نیز حضور دارد. ذهنِ انسان پیوسته در حالِ تفسیرکردن است. ما کمتر چیزی را «همان‌گونه که هست» می‌بینیم؛ بیشتر اوقات، آن را از پشتِ تجربه‌ها، ترس‌ها، خواسته‌ها و خاطره‌های خویش می‌بینیم.
برای نمونه،
دو انسان ممکن است یک رخدادِ یکسان را ببینند اما برداشت‌هایی مفصلاً متفاوت داشته باشند. یکی سکوتِ دیگری را نشانه‌ی احترام می‌داند و دیگری همان سکوت را بی‌اعتنایی تعبیر می‌کند. حقیقت شاید هیچ‌یک از این دو نباشد، اما ذهنِ هرکس بر پایه‌ی دنیای درونیِ خودش معنا می‌سازد. بدین‌گونه، انسان‌ها اغلب نه با «واقعیت»، بلکه با «تفسیرِ خویش از واقعیت» زندگی می‌کنند.
بخشِ بزرگی از رنج‌های انسانی نیز از همین‌جا آغاز می‌شود. ذهنِ انسان تواناییِ عجیبی در پیش‌بینیِ فاجعه دارد. کسی که گرفتارِ نگرانی است، ممکن است پیش از رخ‌دادنِ هر حادثه‌ای، بارها آن را در ذهنِ خویش زندگی کند. او گفت‌وگوهایی را تصور می‌کند که هنوز رخ نداده‌اند، شکست‌هایی را می‌بیند که هنوز نیامده‌اند و دشمنی‌هایی را احساس می‌کند که شاید هرگز وجود نداشته باشند. در خروجی، ذهنِ او به میدانِ جنگی تبدیل می‌شود که بسیاری از نبردهایش واقعی نیستند.
گاهی انسان آن‌قدر در خیالِ آینده غرق می‌شود که اکنون را از دست می‌دهد. او پیوسته منتظرِ زمانی بهتر است: وقتی ثروتمند شوم، وقتی مشهور شوم، وقتی فلان شخص بازگردد، وقتی شرایط تغییر کند اما زندگیِ واقعی همواره در «اکنون» رخ می‌دهد.
ذهنِ گرفتارِ وهم، انسان را از لحظه‌ای که در آن زندگی می‌کند جدا می‌سازد و او را یا به گذشته‌ای ازدست‌رفته می‌برد یا به آینده‌ای خیالی.

هنگامی که گمان، واقعیت را می‌سازد
یکی از شگفت‌ترین قابلیت‌های ذهن انسان آن است که گاه پیش از آن‌که با واقعیت روبه‌رو شود، در درون خویش روایتی از آن می‌سازد و سپس بر پایه همان روایتِ ساخته‌شده رفتار می‌کند. در چنین حالتی، انسان نه با واقعیتِ بیرونی، بلکه با تصویر و گمانی که خود آفریده است زندگی می‌کند.
برای نمونه، فردی می‌شنود که شخصی قصد دیدار او را دارد. هنوز هیچ گفت‌وگویی رخ نداده و هیچ سخنی رد و بدل نشده ذهن او آغاز به تصویرسازی می‌کند. با خود می‌گوید: «حتماً آمده درباره‌ی آن مسئلهِ ناخوشایند سخن بگوید. شاید می‌خواهد مرا سرزنش کند. شاید می‌خواهد اختلاف گذشته را دوباره پیش بکشد و...»
اندک‌اندک این احتمالِ ذهنی در نظر او رنگِ واقعیت می‌گیرد. سپس در خیالِ خود پاسخ می‌دهد، از خود دفاع می‌کند، خشمگین می‌شود و حتا مشاجره‌ای خیالی را بارها و بارها در ذهن خویش تمرین می‌کند. او در عالمِ ذهن با طرف مقابل بحث کرده، رنجیده و خشمگین شده است؛ در حالی که هنوز هیچ دیداری رخ نداده و هیچ سخنی بیان نشده است.
آنگاه هنگامی که آن شخص از راه می‌رسد، فردِ گرفتارِ گمان، از پیش در موضعِ دفاع یا حمله قرار گرفته است. چه‌بسا طرف مقابل با نیتی دوستانه، برای آشتی یا گفت‌وگویی آرام آمده باشد؛ اما پیش از آن‌که فرصتی برای سخن گفتن پیدا کند، با پرخاش، سردی یا تندی روبه‌رو می‌شود.
در چنین مواردی، مشکل اصلی رفتارِ طرف مقابل نیست؛ بلکه «
واقعیتی خیالی» است که پیش‌تر در ذهنِ فرد ساخته شده است. او در حقیقت با گمانِ خود نزاع می‌کند، نه با شخصِ روبه‌رو.
از دیدگاه روان‌شناسی شناختی، انسان تنها مطابق واقعیت‌های بیرونی رفتار نمی‌کند، بلکه طبق «برداشت خود از واقعیت» رفتار می‌کند. ذهن میان رویداد و واکنش، مرحله‌ای به نام تفسیر قرار می‌دهد. اگر این تفسیر آلوده به ترس، سوءظن، پیش‌داوری یا خاطرات ناخوشایند باشد، رفتار انسان نیز تحت تأثیر همان تفسیر قرار خواهد گرفت.
به همین دلیل است که گمان، تنها یک اندیشه‌ی درونی نیست؛ بلکه می‌تواند منشأ رفتارهای واقعی شود. یک سوءظنِ کوچک ممکن است به دشمنی بیانجامد، یک برداشت نادرست می‌تواند دوستی را ویران کند، و یک خیالِ بی‌اساس گاه سال‌ها رابطه‌ای انسانی را در معرض آسیب قرار دهد.
در بسیاری از نزاع‌های خانوادگی، دوستی‌ها و حتا اختلافات اجتماعی، آنچه انسان‌ها را از یکدیگر دور می‌کند، نه واقعیتِ موجود، بلکه تصویری است که از واقعیت در ذهن خویش ساخته‌اند. آنان پیش از آن‌که سخنِ دیگری را بشنوند، پاسخ او را در ذهن خود ساخته‌اند؛ پیش از آن‌که نیتِ او را بدانند، درباره‌ی آن داوری کرده‌اند و پیش از آن‌که حقیقت را ببینند، با سایه‌ای از حقیقت به جنگ برخاسته‌اند.
شاید به همین دلیل است که در سنت‌های اخلاقی و دینی، انسان به پرهیز از بسیاری از گمان‌ها فراخوانده شده است. زیرا گمانِ نادرست تنها یک خطای فکری نیست بلکه نیرویی است که می‌تواند احساسات، قضاوت‌ها و رفتارهای بیرونی انسان را شکل دهد. ذهنِ آدمی هرچه را بارها در خود تکرار کند، اندک‌اندک واقعی‌تر می‌پندارد و آنگاه ممکن است بر پایه‌ی آنچه هرگز رخ نداده است، دست به عمل بزند.
از این روی، یکی از نشانه‌های بلوغ عقلانی آن است که انسان میان «آنچه واقعاً رخ داده» و «آنچه در ذهن خود درباره‌ی آن ساخته است» تفاوت بگذارد. بسیاری از رنج‌های انسانی نه از خودِ واقعیت، بلکه از داستان‌هایی پدید می‌آیند که ذهن درباره‌ی واقعیت می‌سازد و سپس آن‌ها را حقیقت می‌انگارد.

خرافه؛ هنگامی که گمان به واقعیتِ روانی تبدیل می‌شود
خرافه معمولاً فقط یک باورِ نادرست نیست بلکه می‌تواند به‌تدریج به بخشی از «عینکِ ذهنی» انسان تبدیل شود؛ یعنی فرد جهان را از پشتِ آن باور می‌بیند و سپس رفتار، قضاوت و احساساتِ خود را بر پایه همان تصویر تنظیم می‌کند.
خرافات از نیرومندترین سرچشمه‌های وهم و گمان در زندگیِ انسان‌اند. بسیاری از خرافات در آغاز چیزی بیش از یک داستان، یک باورِ اثبات‌نشده یا یک داوریِ بی‌پایه نیستند اما هنگامی که در ذهنِ انسان جای می‌گیرند، می‌توانند رفتار، احساس و حتا شیوه‌ی زندگیِ او را دگرگون کنند.
برای نمونه، گاه به فردی گفته می‌شود که معاشرت با شخصی خاص بدبیاری می‌آورد یا سببِ افتِ شانس و کامیابی می‌شود. این سخن ممکن است هیچ پشتوانه‌ی عقلانی، علمی یا تجربی نداشته باشد اما اگر فرد آن را بپذیرد، به‌تدریج در ذهنِ او به یک واقعیتِ روانی تبدیل می‌شود. از آن پس، هر حادثه‌ی ناخوشایندی را به آن شخص نسبت می‌دهد و هر ناکامی را نشانه‌ای بر درستیِ آن باور می‌پندارد. اگر روزی کارش به مشکل بخورد، اگر معامله‌ای زیان‌آور انجام دهد یا اگر حادثه‌ای ناگوار رخ دهد، ذهن او بی‌درنگ به سوی همان خرافه بازمی‌گردد و می‌گوید: «دیدی درست می‌گفتند؟»
در چنین وضعی، انسان دیگر تنها به یک باورِ نادرست دچار نیست بلکه جهان را از پشتِ آن باور می‌بیند. ذهنِ او شواهدِ موافق را به خاطر می‌سپارد و شواهدِ مخالف را نادیده می‌گیرد. اگر ده‌ها بار هیچ اتفاقی رخ ندهد، آن را فراموش می‌کند اما اگر یک‌بار حادثه‌ای ناخوشایند پیش آید، همان یک مورد را دلیلِ درستیِ باورِ خود می‌شمارد. بدین‌سان، خرافه در ذهنِ او پیوسته بازتولید می‌شود و روزبه‌روز استوارتر می‌گردد.
نمونه‌ی دیگر، داوری‌های خرافی درباره‌ی انسان‌هاست. گاه به فردی آموخته می‌شود که چون شخصی دارای عقیده، قومیت یا اندیشه‌ای متفاوت است، حتماً انسانِ ناپاک، خطرناک یا شومی است. در این‌جا نیز پیش از آن‌که شناختی واقعی از آن انسان شکل گیرد، تصویری ذهنی جای حقیقت را می‌گیرد. فرد نه با خودِ انسان، بلکه با تصوری که درباره‌ی او ساخته شده است روبه‌رو می‌شود. او پیش از آن‌که بشناسد، داوری کرده؛ پیش از آن‌که ببیند، برآیند گرفته و پیش از آن‌که تجربه کند، به باور رسیده است.
خطرِ خرافه تنها در نادرستیِ آن نیست بلکه در این است که میانِ انسان و واقعیت حجاب می‌افکند. انسانِ گرفتارِ خرافه، اغلب گمان می‌کند بر پایهِ مشاهده و تجربه قضاوت می‌کند؛ حال آن‌که در حقیقت، بسیاری از مشاهده‌های او از پیش به‌وسیله‌ی همان باورِ خرافی تفسیر شده‌اند. او جهان را آن‌گونه که هست نمی‌بیند بلکه آن‌گونه می‌بیند که ذهنِ او پیشاپیش آماده‌ی دیدنش شده است.
چه‌بسا نیرومندترین اثرِ خرافه آن باشد که پیش از مشاهده، قضاوت را در ذهنِ انسان شکل می‌دهد. در این حالت، فرد دیگر به استقبالِ واقعیت نمی‌رود تا آن را بشناسد، بلکه با برآیند‌ای از پیش ساخته‌شده به سراغِ واقعیت می‌رود. بنابراین، هرچه می‌بیند در چهارچوبِ همان حاصل تفسیر می‌شود.
از دید روان‌شناختی، خرافه نمونه‌ای روشن از تأثیرِ گمان بر رفتارِ بیرونی است. انسان بر پایه‌ی آنچه حقیقت می‌پندارد عمل می‌کند؛ خواه آن حقیقت واقعاً وجود داشته باشد یا تنها ساخته و پرداخته‌ی ذهنِ او باشد. به همین دلیل، یک باورِ خرافی می‌تواند دوستی‌ها را از میان ببرد، ترس‌های بیهوده بیافریند، فرصت‌های ارزشمند را نابود کند و حتا مسیرِ زندگیِ فرد را تغییر دهد.
در بسیاری از موارد، انسان نه اسیرِ واقعیت، بلکه اسیرِ برداشتی است که از واقعیت ساخته است. خرافه از همین نقطه نیرو می‌گیرد؛ یعنی از تواناییِ ذهن برای تبدیلِ یک گمان به چیزی شبیه حقیقت. از این رو، مبارزه با خرافه تنها اصلاحِ یک اندیشه نیست بلکه تلاشی برای رهاییِ ذهن از داوری‌های پیش‌ساخته و بازگرداندنِ انسان به مواجهه‌ای مستقیم‌تر، روشن‌تر و صادقانه‌تر با واقعیت است.
شاید بتوان گفت یکی از نشانه‌های بلوغِ فکری آن است که انسان بیاموزد میانِ «آنچه شنیده است»، «آنچه گمان می‌کند» و «آنچه واقعاً هست» تفاوت بگذارد. بسیاری از خطاهای انسانی از آن‌جا آغاز می‌شوند که این سه را یکی می‌پنداریم. خرافه نیز درست در همین نقطه زاده می‌شود؛ جایی که گمان، جامه‌ی حقیقت بر تن می‌کند و ذهن، تصویرِ خود را به جای جهان می‌نشاند.

توهّم دانایی یا اعتماد به نفس کاذب
یکی از نیرومندترین وهم‌ها، وهمِ کنترل است. انسان دوست دارد باور کند که بر همه‌چیز مسلط است و می‌تواند آینده را جامعاً پیش‌بینی کند اما جهان بسیار پیچیده‌تر و ناپایدارتر از آن است که ذهنِ انسان می‌خواهد. بسیاری از اضطراب‌های انسانی از همین‌جا پدید می‌آیند؛ انسان می‌خواهد چیزی را مفصلاً در اختیار داشته باشد که ذاتاً ناپایدار و پیش‌بینی‌ناپذیر است.
گاه انسان به جایِ روبه‌روشدن با حقیقت، به داستان‌سازی پناه می‌برد. برای نمونه، وقتی شکستی رخ می‌دهد، ذهن فوراً به‌دنبالِ توجیه می‌گردد: تقصیرِ دیگران بود، زمانه بد بود، همه علیهِ من بودند. البته گاهی این‌ها حقیقت دارند، اما ذهنِ انسان دوست ندارد سهمِ خودش را در خطاها ببیند. زیرا حقیقت، غرور را زخمی می‌کند.
در عشق نیز وهم نقشی بزرگ ایفا می‌کند. انسانِ عاشق گاه نه آن‌چه را که در معشوق هست، بلکه آن‌چه را که دوست دارد در او ببیند، مشاهده می‌کند. از همین رو، بسیاری از دلدادگی‌ها در آغاز، رنگ و بویی رؤیایی دارند و سپس با نزدیک‌شدن به واقعیت، دگرگون می‌شوند.
ذهن در زمانِ دلبستگی، بخش‌هایی از حقیقت را پنهان و بخش‌هایی را بزرگ می‌کند.
در دشمنی نیز همین رخ می‌دهد. وقتی کسی را دشمن می‌پنداریم، ذهن کم‌کم هر رفتارِ او را بد تعبیر می‌کند. اگر خاموش باشد، می‌گوییم متکبر است؛ اگر سخن بگوید، می‌گوییم ریاکار است. بدین‌گونه، نفرت نیز می‌تواند چشمِ انسان را از حقیقت بپوشاند.



سوالات متداول

چرا پیروی از گمان بخش ۲ اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

آخرین اطلاعات درباره انسان چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به انسان در این گزارش ارائه شده است.

پیروی از گمان بخش ۲ چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با پیروی از گمان بخش ۲ بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: آبتین جلالی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 19:00

صفحه بندی